9. تحلیل ساختاری
درک خشونت پنهان
برای بسیاری از معتقدان کنش بیخشونتیِ استراتژیک، جستجو به دنبال حقیقت همچنین شامل یک تحلیل مفصل به منظور آشکارکردن خشونت ذاتی در ساختارهای موجود است. بر طبق این تحلیل، خشونت مشکلی در سطح رفتار فردی، در سطح فرآیندهای گروهی و در سطح ساختار سیاسی است. به همین دلیل است که تحلیل بیخشونتی میتواند به وضوح در یک سو از لیبرالیسم و صلحجویی و در سوی دیگر از مارکسیسم و آنارشیسم تمیز دادهشود. این تحلیل -همچون تحلیل فمینیستی- در سطح فردی، خشونت ساختاری ذاتی را - برای مثال در زبان و رفتار انحصاری - تشخیص میدهد. و از آنجایی که روشن است این زبان و شیوه رفتار منعکسکننده طبیعت ارزشهای نهادینهشده و ساختارهای سیاسی است، تنها در سطح رفتار فردی است که در خشونت ساختاری امکان تغییری معنادار وجوددارد. در نتیجه، تحلیل، مشوق اتخاذ مجموعه ارزشی دیگری است که خود را، میان چیزهای دیگر، با استفاده از زبان و رفتار غیرانحصاری نمایان میکند.
در سطح فرایند، این تحلیل بر خشونت ذاتی تاکید میکند. به عنوان مثال، در دینامیسمهای سنتی گروه که معمولا سلسله مراتبی است، سلطه توسط مردم بهوجود میآید و با رای اکثریت تصمیم اتخاذ میشود. همچنین مشاهده میشود که این فرآیند، خود توسط ساختارهای خشونتآمیز فردی و سیاسی، تقویتشده و در عینحال خودش آنها را تقویت میکند. پیامد این امر آن است که تحلیل، اتخاذ فرآیندهای تقویتکننده گروه را تشویق میکند: رفتار بدون سلسله مراتب، تصمیم بر اساس اجماع عمومی، تلاشهای روشمند با توجه به جنسیت و دیگر نابرابریهای قدرت در گروه و الزامی حقیقی برای توزیع مهارتها.
به هرحال، برای بیشتر تئوریسینهای بیخشونتی روشن است که خشونت را، چه مستقیم، چه ساختاری، چه فرهنگی و چه زیستبومی نمیتوان به سادگی فقط با اتخاذ هنجارهای جدید تنظیمکننده رفتار افراد یا گروه حل کرد. به همیندلیل تئوریسینهای بیخشونتی بر خشونت ذاتی در اینگونه ساختارهای سیاسی پدر سالارانه، سرمایهداری و دولت تاکید میکنند. به هرحال، بر خلاف مارکسیستها، که میخواهند دولت را از طریق خشونت پرولتاریا به دست بیاورند، یا سوسیالیستهای دموکرات که میگویند سوسیالیستها باید پیش از اینکه روند سرمایهداری، سوسیالیسم را حاکم کند، خودشان باید قدرت سیاسی را به دست آورند. تئوریسنهای بیخشونتی معمولا در بیزاری از قدرت دولت در هر شکلی، با آنارشیستها شریک هستند. بنا به نظر گاندی، دولت عمیقا در قدرت و خشونت ریشه دارد، در حقیقت این طبیعت اساسی دولت است. دولت «نشاندهنده خشونت در شکل تمرکز یافته یا سازمانیافته آن» است (به Modern Review، اکتبر 1935، صفحه 415 مراجعه کنید).
بههمین دلیل، تئوریسینهای بیخشونتی بیشتر به استراتژیای جامع از مقاومت و انقطاع (disruption) تمایلدارند که با خلق شبکهای عظیم از موسسات همکاریکننده همراه باشند - که کنترل سرمایه دارانه فرآیند تولید را ریشهکن کنند و وظیفهشان تحلیل بردن پدرسالاری و قدرت دولتی باشد.
حریفان، نه دشمنان.
درهر صورت، برخورد با حریفان و شیوه رفتار با آنان بسیار مهم است چرا که بر روی عنصری ساختاری در تحلیل آینده ما از بیخشونتی، تاثیر میگذارد: باید فاصلهای مشخص میان ساختار سیاسی و مجریان این ساختار در نظر گرفتهشود. برای مثال، کارگزاران سرمایهداری و دولت احتمالا برای حفظ منافع مقرره خود تلاش خواهند کرد، اما درعینحال آنها موجودات انسانیای هستند که در نبردی والاتر برای آزادی و رسیدن به خودآگاهی، با ما شریک هستند. به همین دلیل است که باید در سطح ایدئولوژیک با حریفان، اشخاص ثالث و کارگزاران دولتی مانند پلیس، با احترام برخورد کرد، باید ملزم به این باشیم که با عزمی مصمم در برابر اشکال مختلف رفتار حریفان، مقاومت کنیم؛ اما این عمل باید به شکلی باشد که امکان صداقت حریفان و توانایی آنها برای رشد، پذیرفتهشود. مبارزه باید به گونه هدایتشود که ارزشها و اعتقادات حریفان به آزمون کشیدهشود. در سطح استراتژیک، هدف، تحلیل بردن نقش کارگزاران حکومت و تشویق آنان به ترک خدمت است.
این خط مشی، مزایای آشکاری به دست خواهد داد. با عبارتهای گاندی: "عدم همکاری من با روشها و سیستمها است، نه با مردم" (Yound India, 2 September 1929).
برای مثال تئوریسینهای بیخشونتی به جای تفسیر کشمکشهای درون نظام سرمایهداری به مبارزه میان کارگران و سرمایهداران، این کشمکش را بین ساختار سرمایهداری و مردم درون آن تفسیر میکنند. با تعیین کارگران به عنوان طبقهای که بیشترین حد استثمار را تجربه کرده، استراتژیستهای بیخشونتی تلاش خواهند کرد تا کارگران را (به همراه فعالان متحد) برای مقاومت در برابر استثمار به شکلی که حداکثر آزادی ممکن حریفان را نیز مهیا کند (به جای کشتن یا به زیر کشیدن آنها)، بسیجکرده، سازماندهی کنند. شکی نیست که این خط مشی، درک بسیار متفاوتی از فرآیند انقلاب را معرفی میکند.