11. بیخشونتی و اتحاد بشری
بسياری از نظريهپردازان بیخشونتی، حتی اصول و بنيانهای عميقتری برای بیخشونتی نسبت به آنهايی که تاکنون به آنها ارجاع کردهايم، میبينند. اساس عمل بیخشونت اين است که تلاش میکند تضادهای آشتیناپذير را از بين ببرد و نه افراد دارای تضاد را ("از گناه متنفر باشيد نه از گناهکار"). اين مسأله ممکن است بر پايه قوانين مذهبی يا حس قوی همبستگی کل زندگی شکل گرفتهباشد: در هر دو حالت، میتوان به اين معنی و مفهوم رسيد که به لحاظ اخلاقی يا وجودی و معنوی نادرست است که با ديگری با شأن و احترامی کمتر از آنچه در انسانيت مشترک و ميراث الهی ذکر شده، رفتار کرد.
بر طبق اين خط فکری، نه تنها انسانيتزدايی راه خشونت را هموار میکند، انسانيتزدايی خود خشونت است. و آنهايی که به يک نظم اجتماعی مبتنی بر خشونت اعتقاد ندارند، نبايد آن را با انسانيتزدايی ديگران جاودانه کنند. بنابراين، بیخشونتی مفهوم دشمن را تغيير میدهد، يعنی در بیخشونتی ديگر به دشمن به عنوان شی نگريسته نمیشود. با استفاده از جملات مارتين بوبر (Martin Buber) میتوان بیخشونتی را رابطهای تعريف کرد که حتی در موقعيت کشمکش نوعی رابطه "من تو" است و نه "من آنشیء". در حالیکه روش خشونتآميز يک مونولوگ (گفتاری تکنفره و تکسويه) است، شالوده بیخشونتی ديالوگ (گفتگوی دوسويه) است: هدف اقناع طرف مقابل است (درحالیکه پذيرش برای اقناع خود هم وجود دارد) و سعی در کشف انسانی ديگر مشابه خودشان (و نه يک دشمن) است. به عبارت ديگر، تلاش برای غلبه بر خشونت مهم است نه فقط برای دست يافتن به عدالت در جهان بلکه برای پايان دادن به خود خشونت. خشونت چيزی فراتر از ساختارهای سرکوب به وجود میآورد، چرا که جلوی تکامل پتانسيلهای انسان را با بستن پيششرطهای مورد نياز آن میگيرد: شناخت منصفانه و درست انسانيت.
لروی پلتن روانشناس آکادميک، در آزمايش روانشناسانه خود از بیخشونتی ادعا میکند که ايده مظلومنمايی خود برای بدستآوردن دل حريف (برای دستيابی به امکان گفتگو) سادهانگاری خامی بيش نيست؛ چرا که حتی ممکن است واکنشی منفی نسبت به قربانی به وجود آورد. نظريهپردازان بیخشونتی آن قدر نپخته نيستند که از اين احتمال بیخبر باشند در نتيجه آنها معتقدند عمل فعالان بايد کاربردی باشد. حريف نبايد ترغيب شود تا عملی عليه هواداران بیخشونتی صرفا برای استفاده در مظلومنمايیها انجام دهد چرا که خشمگين شدن دشمن احتمال گفتگو را کاهش میدهد. بايد از اين گونه خشمگين شدنها اجتناب شود تا حريف مجبور نشود مجازاتهايی را بکار برد؛ آنها نبايد وسوسه شوند تا رفتاری نشان دهند که امکان انجام سهم انسانی و الهی آنها را از بين ببرد.
برخی بنيانگذاران انديشه بیخشونتی (به خصوص گاندی) وجود را به شکل يک پيوستگی میديد؛ آنها معتقد بودند رنجش و تضاد نتيجه دوگانگی (جايی که خود به عنوان موجوديتی کاملا متفاوت ديده میشود؛ موجوديتی کاملا جدا از ديگران) در شرايطی اساسا غيردوگانه است. بنابراين برای آنها اجتناب از خشونت، حتی با پذيرش خطر از بين رفتن فرديت، مانيفست حقيقي بودن غير دوگانگی است. آنها معتقدند، در تلاش برای پايان دادن به خشونت، فعال بیخشونتی خود را در معرض خشونت بيشتر در مقايسه با حالتی که خشونت اجازه میيابد بدون فروکاستن ادامه يابد، قرار نمیدهد. در نتيجه، فعال، از طريق ريسک شخصی با پاياندادن به خشونت، خود را در برابر خشونت محافظت میکند و به پيشگامان جامعه کمک میکند تا از طريق اتحاد نوع بشر به پتانسيل انسانی دست يابند.
ارتباط بين خشونت و جستجوی آنچه که شناخت خود ناميده میشود میتواند طبق فرمول زير که به وسيله آرن نائس (يکی ديگر از محققان بیخشونتی طرفدار گاندی) تنظيم شده، تبيين شود:
1. شناخت خود، متضمن جستجوی حقيقت است
2. در تحليل نهايی، نوع بشر (يا حتی زندگی) يگانه است
3. خشونت عليه خود، شناخت خود را کاملا ناممکن میسازد
4. خشونت عليه ديگری، خشونت عليه خود است
5. خشونت عليه ديگری شناخت خود را کاملا ناممکن میسازد
(نائس. 1965. صفحات 28-33)
طبق نظر گاندی، بهره معنوی برای هر فرد و نوع بشر کاملا ارتباط دارد:
«من باور ندارم ... که يک فرد ممکن است بهره معنوی ببرد و اطرافيانش بیبهره بمانند. من به اتحاد کامل نوع بشر و به تبع آن همه زندگیها باور دارم. بنابراين من باور دارم اگر انسانی بهره معنوی ببرد همه دنيا با او بهره میبرد، اگر انسانی سقوط کند، همه دنيا با او سقوط میکند.»
(Young India. 4 December 1924)
بنا بر اين ادعا، "مهمترين وظيفه هر شخص در زندگی خدمت به نوع بشر و ايفای نقش خود در بهتر کردن شرايط است"، گاندی به اين نکته اشاره دارد که تجانس نهايی "خود" و "ديگری" بدين معناست که متعالیترين شکلِ اخلاق، نوعدوستی است. در حالی که رنجکشيدن فرد نتيجه نوعدوستی است، حتی خودويرانگری میتواند پاداشهای عينی داشتهباشد. گاندی شديدا بر اين باور بود که رنج کشيدن به خاطر اشتباهات کمتر خوارکننده است تا تحميل کردن آنها به دیگران؛ در نتيجه مرگ به دليلی نوعدوستانه میتواند وسيلهای باشد برای تصديق خود.
طبق اين تحليل، خواه نوعدوستی نمود همدلی و يکدلی باشد، خواه بدون علاقه شخصی اتفاق بيفتد (حتی در جايی که به بهای خودويرانگری تمام شود و تنها پاداش ظاهری آن ارائه تصوير بهتری از خود باشد) در هر صورت آنچه اهميت دارد، خود عمل نوعدوستی است. همدلی و يکدلی با علاقه شخصی گره خوردهاند. توانايی احساسکردن آنها نشان میدهد فرد به "حقيقت" نزديک شدهاست و شخص با احساس آنها به "حقيقت" نزديکتر میشود. نوعدوستی يک الزام وجودی است: ما خوبی میکنيم چون بايد اين گونه عمل کنيم، اين هدف وجودی ماست.
در خاتمه اين که، فوايد وجودی بیخشونتی هم فعال و هم طرف مقابل او را در بر میگيرد. بیخشونتی به شيوهای که گاندی مطرح میکرد، نشاندهنده سبک زندگی بود که در جستجوی رسيدن آگاهانه به "حقيقت" باشد. انتخاب بیخشونتی به عنوان راهی به سوی "حقيقت" تنها انتخابی برای خود نيست، چرا که انتخابی جهانی برای همه است. فعاليت بر اساس بیخشونتی میتواند "چه چيزی را انتخاب کردن" باشد، در حالیکه روش خشونتآميز نمیتواند؛ برای جهانی که خشونت غالب شده يا خشونت روش ترجيح داده شده باشد، تضاد اجتنابناپذير است. و زندگی در چنین جهانی فعالانه احتمال شناخت خود را از بین میبرد و وجود آدمی را به استهزا میگيرد.
دو تن از مردم استراليا از پرداخت ماليات سر باز میزنند. اين افراد که ماليات ندادهاند، از تأمين مالی هزينههای نظامی دولت استراليا و همچنين پرداخت اجارهبها برای استفاده از سرزمين بومی سر باز زدهاند.